تبليغاتX
خیال من رویای او
خیال من رویای او
نشان از بی نشانها
یادداشت یکی دو روز من ....

راستش نتونستم ادامه قصه را الان بنویسم گفتم لااقل این اتفاقهاایی که برام افتاده را بنویسم شاید جرمم کمتر بشه وبانو جان وپرشیسا وپانی که با تلفن منو خورده وبقیه عزیزان منو ببخشند وبه من کمی تخفیف جرم بدن شاید به ذوق اومدم واین کوربودنش را بتونم جراحی کنم وبیناش کنم  یلا سلام..........................................
سلام حالتون خوبه ؟یه سوال شاید تکراری نمیدونم هرروزی که فکرمیکنم نمیشه یا نمیتونم بیام تو نت میشه ومیام حتی اگه برای چند دقیقه حالا که بعد یه ما ه وصل شده بازهم مانع میاد جلو گرچه باید گفت خیلی مانعها ازخود ادمهاست وحواها .درست نیست فقط بگیم ادم !حوا خودش کلی دست داره تو این مانعها .جونم بگه  براتون  چند روز پیش رفته بودم دانشگاه اعتراضم را قبول نکردند خیلی ناراحت شدم  اما احساس کردم لازم بود برام که این اتفاق پیش بیاد تا بدونم که وقتی یه سوال 5 نمره ای را درست نوشتم نباید خطش میزدم ونمره خودم را کم کنم مهم نیست به نمراتم که نگاه میکنم وبه حالی که داشتم قبل یه ماه میبینم شاهکار کردم که تونستم بدون خوندن مناسب این واحدها را  پاس کنم نمراتم نامناسبن عجیب اینه که هم ترم یک وهم ترم دو قبل ازشروع امتحانات من باید دچار مشکلات روحی وجسمی بشم  به من گفته بودن انرژی منفی اطرافم هست . ولی ادم که نمیتونه کاری کنه .انرژی منفی شاید ....واینجا هم باید بگم خیلی انرژیهای منفی هم از دوستان واطرافیان خیلی نزدیک هست خوب بعد رفتم دفتر فرهنگ اسلامی برای سفر مشهد دفترخواهران گفت برید پیش اقای حجت الاسلام قاضی مرعشی رفتم با سرووضع خودم وارد که شدم دختر مسئول چادری چپ چپ نگام کرد وبه حاج اقا هم نگاه میکرد که چه عکس العملی نشون میده نشستم ومنتظر تمام شدن کارش شدم وازسفر پرسیدم گفت سفر سر جاش هست ولی هنوز بلیط برای قطار پیدا نشده واگه واقعا نباشه با هواپیما هشتاد درصد وبا اتوبوس هم اگر واقعا هیچ وسیله ای گیرنیومد .حاج اقا رفتارش بسیار محترمانه وپدرانه بود مهربان وصمیمی مثل یه دوست رفتار کرد فکرش رو نمیکردم اینقدر خوب باشه اون دختر حتی وقتی میخواست بره بیرون بازهم نگام کرد ورفت نمیدونم چرا فکر کرده که باید ظاهرت پوشیده باشه تا مقبول صحبت با یه ادم مذهبی  حجت الاسلام باشی دختره قشنگ بود اما سرووضعی زنانه تر ازخودش به بیست سال میرسوند .اومدم بیرون هیچی تو ذهنم نبود انجام بدم سوار ماشین شدم واومدم میدونستین این روزا چه قدر تو سوارشدن ماشین احتیاط میکنم اخرین بار کم مونده بود دزدیده بشم باور نمیکنید؟همون پنجشنبه ای که بعد ازظهر اومده بودم بیرون کارت انتخاب رشته خواهرم رو براش بگیرم اصلا اون روز قرارنبود من برم بیرون اما خوب شد...  خیلی ترسیدم اما به روی خود نیاوردم وخدا رو شکر که پشت چراغ قرمزی که ده ثانیه دیگه اش میخواست سبز بشه پریدم بیرون .خوب شد اون موقع عصر نمیتونست از فرعیها بگذره چون همه ماشینهاشون بیرونه ومجبوره سرعتش رو کم کنه تا از یه فاز بگذره سن پسره بیست وخوردی بود پولاش رو ریختم تو صورتش چقدر دعا کردم.میدونید.اون روز تو ماشین هم همش دعا میکردم یا ستار خدایا خودت ادمها وانسنها را از خطرات ومصیبتها دور میکنی تویی که نگهدار ما هستی وماییم که نااگاهی میکنیم وبی توجهیم اگه میخوای منو امتحان کنی امتحان کن فقط کمکم کن که انچه که تو فکر این ادم پست وبی ابرو ونامرده ودزد درست درنیاد واونو نذاری که به خواسته اش برسه اینو میگفتم چون واقعا وحشتناکه دزدی یه دختر که معلوم نیست اخرش چی براش پیش میاد ..اینقدر منو با سرعت وازبین ماشینها میبرد وهیچ مسافری را سوار نمیکرد که باخودم گفتم امروز قرارنبود بری بیرون حالا امروز چه حکمتی میتونه برای تو داشته باشه که بیای بیرون وراننده ای اینچنینی تورو سوار کنه برا مادرم و برادرم وبقیه تعریف نمیکنم بخوام تعریف کنم دیگه بیرون ممنوع وهمراه باید داشته باشم اما غیرمستقیم به خواهرام هی توصیه میکنم رفتین بیرون مواظب باشین خیلی ..چون اخرین بار یه دختری که مادرش رو میشناختیم دزدیدن ومتاسفانه بهش تجاوز کردن اون دختر الان معلوم نیست زنده است یا مرده .پسره هم قبلا خواستگارش بوده وچون مخالفت کرده بودن اونو دزدیده بود اخرش هم نه بهش رسید ونه گذاشت دختره 15 ساله شاد وزنده بمونه خوب تا بعد...........که بقیه یادداشتی اگر بود واتفاقی اگر بود را بنویسم حتما بازهم اتفاق هست نباشه من چه کارکنم دیگه هیچی وبلاگ باید تخته بشه وبانو جان هم هیچ جواب سلام ما رو هم نده قربا همه شما ................
نادین ..........
|+|
نوشته شده توسط خیال من.رویای او در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 12:11