تبليغاتX
خیال من رویای او
خیال من رویای او
نشان از بی نشانها
ایا شک داری که روز ورود تو به قلبم روز عظیمی بود؟....(2)

؟گفته بودم نظر ات را عوض کنه این دختر را کسی نمیشناسه همه به چشم دیگه میشناسن خوش سر وزبان و خوشکله مورد توجه مادرشه پس باید بدونی دختر بزرگتر وکوچکتر چه فکری دارن میخوام بیشتر کوچکتره بفهمه خواهرش کیه ؟چون این دختر با این اقا هم دوسته.خواهر کوچکتر رو میگم اون اول با این اقا اشنا شد حال تو فکر کن اگه این دخترک بازهم بیاد وسط قصه واین کوچکتر بفهمه که بازهم زرین دل میخواد مورد توجه واقع بشه چی میشه؟ صبر کن صبر خوبه عزراییل. میخوام ببینی بنده های من چرا اینطوری فکر میکنن وقدر نشناسن و ظاهربین هستن زرین دل نمیدونه خواهراش نسبت به محبت دیگران بهش حساسن وناراحت میشن زرین دل فکرمیکنه همه اینها عادی وطبیعی هستن زرین دل لجبازی میکنه ومیخنده وزود فراموش میکنه زرین دل مغروره اما برای چیزهای مهم ونه برای خواهران وخودخواهه  اما نه برای ضرر دیگران هرکی میخواد اونو بشناسه باید صبرکنه وبا اون راه بره تا اونو بفهممه زرین دل بنده خوب منه اما زرین دل فکرمیکنه بنده بد خداست الان فکرمیکنه حتما بده که خواهراش اینطوری هستن وحتما بده که خواستگار داره اما چرا نمیشه این ازدواج واعصاب همه را خراب کرده این امتحان.هرخواستگار یه امتحان برای اونه که بدونه کی بهتره . اما من نمیذارم اون بره هرخواستگاری اومده من نذاشتم زرین دل بره تو دلش حس بدی میندازم وزرین دل میگه نه با این ازدواج نمیکنم زرین دل رو میخوام با کتابم اشنا کنم میخوام گریه هاش رو ببینم وامتحانش کنم دعاهاش را بازهم گوش کنم اون ازمن زیاد چیزی نمیخواد ومن ازقدیم هرچی تو دلش میگذشت را براش میفرستادم اصلا نمیگفت اصرار نمیکرد به چیزی شیطنتی داره عاشق میکنه همه رو به خودش و دل همه رو مشغول اما بعد فراموش میکنه دیدیش موقعی که اونها ازدواج میکنن میره ونگاه میکنه تا دل بسوزونه ؟خوب دیگه دختر ه غریزه اش اینطوره ادمها باید طبق غریزه اشون باشن طبیعی باشن وبافطرت پاکشون برن زندگی کنن زرین دل اینطوریه .نیت بدی نداره اذیت هم دوست نداره میدونه چه کارمیکنه .منم که عزراییلم گفتم باشه تویی خالق این ادمها پس خودت بعدا میدونی با این دختر وبنده های دیگه چطور برخورد کنی .میخوام برم ببینم چه کارمیکنه شماره رو گرفته فکرکنم ازخواهرش. پس حتما تماس میگیره.چهارشنبه بود ششم یه ماهی از چهارفصل سال خواهربزرگتر اومد وگفت زرین دل این هم شماره اون اقا باهاش تماس بگیر وخوابت رو تعریف کن باران باهاش تماس گرفته وخواباش رو هم تعریف کرده شنیدم عالی تعبیر میکنه ومشکلات را حل میکنه تو اون دوماه دو تاش درست دراومده.زرین دل هم گفتم باشه میگیرم پنجشنبه بود همون روز هفتم یه ماه .همونی که اول داستانم گفتم ظهربود ساعت دوازده زنگ که زد شماره زود گرفت.اقایی برداشت زرین دل گفت(بعضی ازجاهای داستان اززبان زرین دله اون برای شما میگه اون گذاشته من اززبونم این قصه را تعریف کنم وبعضی جاها هم خودش میگه میدونه که من میرم سراغ این ادمها وازاین طرف به اون طرف میچرخم سریع میام تا ببینم چی میشه اخر شب دخترزرین دل که با ستاره اش حرف میزنه منهم همه ماجرا رو میشنوم فالگوش نمی ایستم زرین دل به ستاره میگه این ستاره همه جا میفرسته این کلمات وحرفهارو وما همه میشنویم خوب بریم سر تماس یادتون باشه که من تو این روز بودم وشاهد اشنایی این دو نفر اونجاهایی که نیستم بعدا پیش میاد که بگم.)

زرین دل گفت :سلام منزل اقای م .........؟؟

اقا:بله بفرمایید خودم هستم .

زرین دل :من خواهر بارانم .که با شما یه مدتی هست که اشناست .اقا گفت:نمی شناسم

زرین دل وا موند کمی تردید کرد به خودش گفت چرا مگه باران خیلی وقته با اون اشنا نیست؟واقعا نمیشناسه ؟

ازاین حرف گذشت و گفت :اوکی من زرین دلم خوابی دیدم که فکروذهنم را پریشان کرده خیلی زیاد .ونگاهم راعوض کرده .

اقا گفت :خوب تعریف کنید.

زرین دل شروع کرد به تعبیر خوابش همون موقع میدیدم که بدن زرین دل شروع کرد به لرزیدن میدونستم این دختر وقتی خاطرات بد دوباره یاداوری میشن براش اینطوری دچارلرزش میشه .

اقا گفت:چندسالتونه؟

زرین دل:29 سال

 اقا پرسید:کارمیکنید:؟

زرین دل گفت موقتی ارایشگرم (هنوز هم میلرزید ولی چیزی نگفت به اقا)بعضی وقتا کارمیکنم

اقا گفت:نگران نباشید خوابتون بد نیست.یه سوال؟

زرین دل گفت بپرسید اقا گفت :شما به مرد سن بالا چه نگاهی دارید وایا دوست دارید برای ازدواج مردی با سن بالاترازشما برای شما باشه؟

زرین دل خندید:باخودش گفت ازکجا متوجه شده؟جوابش رو داد گفت اره راستش من ازبچگی برای ازدواج نگاه دیگری داشتم مردی که با من اختلاف سنی بالاایی را داشته باشه برای زندگی ترجیح میدم به شرط اینکه عقلش هم با سنش بزرگ شده.

اقا گفت :متوجه شدم واین خواب به شما میگه که با یه مرد سن بالا ازدواج میکنید.زرین دل خوشحال شد اما خودش رو گرفت.گفت من نمیتونم زیاد با تلفن صحبت کنم راستش عادت به صحبت با تلفن ندارم وخیلی کم حرف میزنم .برای همین نمیتونم ادامه بدم و بقیه حرفها را بگم .الان هم دچار لرزش شدم وبدنم میلرزه .

ازبالا میدیدم اقا دوست نداشت دختر زرین دل قطع کنه احساس میکرد صدای این دختر برای گوشش اشناست .گفت پس چطور میخواین حرف بزنید ؟نامه بفرستید با پست .

زرین دل گفت :نه .نامه نه.

وقت ندارم ونه هزینه .چون بخوام بنویسم کیلویی میشه هر دو خندیدن زرین گفت ما توخونه اینترنت داریم من میتونم بیام تو نت وبراتون نامه بدم هم راحتتره هم سریعتر البته اگه ای میل داشته باشید وشما هم اون لاین .اقا گفت عالیه اینترنت خوبه .من ای دی خودم را به شما میدم .هردو نوشتند وتلفن قطع شد دیدم زرین دل تبسم کرده بود ومیخندید صدای مرد بسیار دلنشین وزیبا بود من که عزراییل بودم چقدر خوشم اومد گرچه خیلی از خوش صدا ها را برده بودم اون دنیا اما بازهم با شنیدن این صدا هم من هم زرین دل شاد واحساس خوبی داشتیم.

برگه ای که توش ای دی را نوشته بود رو برد. با باران خواهر کوچکترش ماههابود حرف نمیزد سر یه اختلاف کوچک واین قهر هنوز هم ادامه داشت بعدا مفصل میگم.

به کسی چیزی نگفت .ظهر ساعت یک وسی وپنج دقیقه دیدم زرین دل رفت تو این دنیای نت عجب دنیاییه!!!!من که همه کارام رو زودی هرروز وشب انجام میدم تا برسم به این دنیا به خدا گفتم سعی کن منو تو این ساعتها که زرین دل ازاین به بعد میخواد بره تو نت با این اقا حرف بزنه منو معاف کنی با تاخیر برم سراغ ادمها قربونت برم خدا فقط بذار ببینم چی میشه اگه هم موعد مرگ رسیده بود باشه یه کاریش میکنم خدا گفت هرکسی لحظه مرگش مشخصه بهتره بهانه نیاری خودت اول واخرش میفهمی .منم گفتم چشم میدونستم خدامهربونه خواست من بدونم هر کسی برای کارخودشه.هرچی هم خدا گفته حتما به صلاحه میخواست من  اینهمه عاشق این دختر واقا نشم .اره زرین دل تو همین ساعت بود که کانکت کرد به قول خودش ورفت ای دی این اقا را نوشت تو یه پنجره وبراش نوشت :

 

سلام اقای م... من زرین دل هستم صبح از.... با شما تماس گرفتم از شما ميخوام که مطلبي يا موضوعي بين يکي از دختراتون پيش اومد البته دختراي سراسر ايران که با شما صحبت ميکنن خواب من را تعريف نکنيد و حتي براي خواهرم حتي با اسم مستعار.


 01:40:34 ب.ظ):

براي شما تو يه نامه توضيحات کامل رو ميفرستم متاسفانه صبح نمي تونستم ادامه بدم و حتي الان دارم فکر ميکنم که چه قدر ناجور و بد با شما صحبت ميکردم

 

زرین دل فهمیده بود که اقای م خوابهایی که براش تعریف میشد را بصورت یه کتاب مینوشت تا بعدا چاپ کنه .کار بسیار خوبی بود که انجام میداد من میدونستم خدا این موهبت را بهش داده بود تا برای مردم تعبیر خواب کنه اگه بدونید خودش چه خوابایی میبینه عین واقعیت .وبه تمام معنا تعبیر شدنی زرین دل فکرکرده بود ممکنه تو مجله ای که اقا هم مطلب مینوشت هم خوابش نوشته بشه واینطوری بود که این مسج را نوشت

عصر روبه غروب که رفت تو نت دیدکه اقا براش یه پیام گذاشته بود خیلی خوشحال شدکه اقا به حرفش احترام گذاشته بود.اقا نوشته بود :


03:04:31م

من چنان راز دارم که راز خودم را هم رابه خودم نمي گويم

و شما اصلا ناجور حرف نزديد

با آدرس نامه فرستادم ولي برگشت خورد. من تا ساعت سه و نيم هستم بعد دنبال دخترم  مي روم. وقتي او را آوردم، او تا سه ساعت به من آويزان مي شود. و اگر خوابش ببرد، من مي توانم با آسودگي چاي بخورم

زرین دل احساس کرد قلبش تکون خورده اما برای کی؟.......



|+|
نوشته شده توسط خیال من.رویای او در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 19:58