تبليغاتX
خیال من رویای او
خیال من رویای او
نشان از بی نشانها
قصه ای دارم ......


نادینم.

اهل اهوازم.

روزگاری دارم خوب وبد، زیبا وزشت، تلخ وشیرین، خردکی سن دارم، کمکمکی زیبایی، قابل تحملم ،اندکی برای خوبرویان وخوبان ،خوبی دارم وبدی، مهری دارم وبی مهری، قصه ای دارم ازخودم برای شما، برای من، برای ما، برای دیگران، وبرای همه، کمی خوب کمی واقعی کمی بیشترازواقعی خیالی ورویایی وهمی وخوابی مینویسمش برای شما کمی مرا تحمل کنید چون میخواهم یاد بگیرم بنویسم پس مرا ناامید ازنظرات نگذارید تنهام دوستانم رفتن وفقط شما را که مهرتان را دارم را میشناسم !

قصه من اززبان عزرائیل فرشته مرگ خداست!

عزرائیل میگه  :

میدونید:

 من عزراییل یکی ازفرشته های خدا هستم تو اسمانها هستم ؟همه از من میترسند نه همه !ادمهای خوب خدا هنوز هستن که نمی ترسن به راحتی جون میگیرم اما همه فکر میکنن که نه بد میگیرم اخه تصادف رودیدین ؟اسوختن رو دیدن و غرق شدن و خیلی از مرگها همه فکر میکنن من اینجوریم اما شما ادمها این جورمرگها را باعث میشید مگه نه ؟بگذریم شکایتم ازشما زیاده اما الان وقت ندارم بعدا میام به شما میرسم من همه جا را میبینم چون گوش به امرخدا هستم براتون قصه دو نفر را میگم که هرروز انها را میبینم و میخوام ببینم کی جون انها را میتونم بگیرم.

تعریف میکنم :

روزی که این دونفر را دیدم پنجشنبه بود. یک روز با عددی مقدس .عدد هفت .ظهر بود .سرگرم دید وبازدید بنده های خوب وبد خدا بودم. تازه کار یکی را تمام کرده بودم .گذاشته بودم صدای قران مسجد توفضا پخش بشه ظهرگرمی هم بود .صدای کولرهای ادمهای این سرزمین قطع نمیشد.یکی ازاین دونفری که میخوام براتون ازش بگم دخترکی بود. زرین دل نامش رامیگذارم .

قرار بود جون این دختر را  قبلا بگیرم اما نشد خدا گفت:نه  هنوز مونده نمیخوام این خوب من به این زودی ازدنیا بره میخوام یه چیز را به یه نفر یاد بده و نظر یکی را نسبت به خودش عوض کنه و یکی را عاشق خود بکنه خودش هم عاشق اون بشه هنوزمونده تا این خوب من بره ازاین دنیا خوبها رانمی بینی دارن کم میشن ؟این دختر میخواد یکی را زنده کنه به شرطی که طرف قدرش روبدونه گفتم باشه و ازان روز تاا الان من کاری به اون ندارم اون چند مورد که کارش داشتم براتون بعدا میگم نفردوم اقا بود جون این  اقا رامیخوام بعدا  بگیرم خیلی منتظرم قراره تو همین سال بگیرم خدا به من گفته بود مهلتش بدیم منم گفتم اوکی .حال این اقا این روزا خوب نبود کمی تا بیشتر ازکمی افسردگی داشت واززندگی ناراضی نه از زندگی که خدا بهش داده بلکه از زندگی که اطرافیانش نمی فهمن .زن داشت یک بچه هم داشت خونه اش شلوغ بود خواهرزن هم بود مادرزن هم بود عمه زن هم .وخیلی ازکسانی که به این اقا سرمیزدن اخه مشاور بود وروانکاوی میکرد میرسیم به دخترک .

دخترک حالش خوب نبود خوابی دیده بود و پریشان ازاین خواب و اوهام. بهش گفتن این اقا میتونه ناراختی تو را برطرف بکنه ازخیلی  وقت پیش سعی میکرد شماره اش را بدست بیاره اما نمی تونست دست خواهرش بود و اون با خواهرش صحبتی ندا شت و قهری بود خواهر سومی که ازدخترک بزرگتر بود به اون  گفته بود به این اقا بزن تا مشکلت حل بشه اما دخترک مغرور بود و راضی نبود شماره را بگیره .خواهر بزرگتر تشویقش کرد به گرفتن تماس با این اقا. شاید اگر این دخترمیدونست چه غمی دارد این گرفتن .هرگز دست نمیزد به این کار. همیشه ازخوابهاش میگذشت   اما این خواب را انگار نمیگذشت میدیدم خدا میخواست این کار بشه وقتی میپرسیدم ازخدامیگفت من که گفته بودم موقعش داره میاد مگه نگفتم میخواد یکی را زنده کنه .............



ادامه فردایی دیگر...


|+|
نوشته شده توسط خیال من.رویای او در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 19:50