تبليغاتX
خیال من رویای او
خیال من رویای او
نشان از بی نشانها
گدایی باحال وزنده ...
اهل پاکستانه این گدا .
ظهر ساعت دوازده که میخواستم برم کلاس دیدمش جایی نشسته بود که فکر میکرد همه بخشنده ان اخه این جا منطقه خوبیه وضعشون خوبه .چپ وراست رونگاه میکرد فکرمیکرد همه میدن .سوژه خوبی بود رفتم  جلو آروم آروم سلام کردم دستش رو دراز کرد گفتم:اهل کجایی ؟گفت :پاکستان گفتم اینهمه راه ؟تا اینجا ؟( اخه جنوبیم ما.خوزستان اهواز )گفت :اینجا خوبه .تو دلم گفتم جرات داری تو شرجی بشین .گفتم :چرا اومدی ؟گفت فقر بیکاری زلزله ،هیچی ندارم گفتم بچه داری؟گفت اره تو یه خونه ان گفتم :حالا چطوری میای ؟گفت با ماشین ماروپخش میکنن برا گدایی شب میان دوباره جمع میکنن موبایلم رو روبروش گرفتم گفت: نه عکس نگیر. گفتم نمیگیرم میخوام شماره بگیرم .خودم عکس روگرفته بودم همون موقع که دستش روبلند کردوخندید وگفت نگیر .اما گرفتم بهش صد تومن دادم گفت نه پانصدی گفتم نه دیگه این کافیه ۰۰۰وضع دانشجویی با اتوبوس هم میخواستم برم ها۰۰۰)خندید وچیزی نگفت یاد گداهای خودمون افتادم هرچی بدی بازهم اخم دارن اما این نه غریب وتنها ست پس هرچی ازطرف ادممهای خدا براش بیاد رومیگیره ومی خنده .

|+|
نوشته شده توسط خیال من.رویای او در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:25