تبليغاتX
خیال من رویای او
خیال من رویای او
نشان از بی نشانها
یادداشت سفر من .....

میگن تو سفر میشه ادمها را شناخت وبهتر باید بگم که خودت را بیشتر خواهی شناخت.ومن به این شناختها بیشتر رسیدم که سفر باطن وظاهر همه رو نشون میده.ازماه فروردین 86 بود که احساس عجیبی داشتم که امسال یه سفر زیارتی میرم مشهد هیچ وقت تو عمرم همچین احساسی نداشتم ده سال پیش رفته بودم والان بعد اینهمه مدت یادش افتادم میگن تا نطلبه ادم نمیره دیدن امام رضا ومن طلبیده شده بودم ازهمان اول سال وسطای امتحانها بود که برگه اطلاعیه رو بروی دانشکده خودمون دیدم .به دوستام که همیشه بامن بودن گفتم بریم اسم بنویسیم خیلی دوست دارم برم حالا که دیدم میرن بهترین فرصته با هم باشیم گفتن معلوم نیست ما بریم گفتم باشه حالا بریم بنویسیم تا بعد خدابزرگه ورفتیم دفتر فرهنگ.اونجا اسم نوشتیم تا مارو دید گفت خانمها یادتون باشه اگه ارایش وپوشش نامناسبی داشتین حتی اگه اسمتون دربیاد نمیشه برید سفر. گفتم فکرنکنم وضع ما خیلی زننده باشه هم ارایش هم پوشش خوب میپوشیم وخوب به خودمون میرسیم اما محترمانه وبا شخصیت ساکت شد وچیزی نگفت گفتم خود امام رضا وقتی بطلبه کارنداره وضع ورفتار ما چه جوریه.گفت بیستم تیرماه قرعه کشیه .اه ازنهاد برامد دوستام گفتن پس درنمیایم گفتم حالا بریم ................

اومدیم بیرون هوای گرم وگردوخاکی بود به هیچکی نگفتم اسمم رو نوشتم برای سفر مشهد میخواستم اول اسمم دربیاد بعد .امتحانها تمام شد سفر خونواده خواهرم لغو شد ومادرم تو شک وتردید سفرش بود هنوز کسی نمیدونست میره یا نمیره من اروم بودم وقتی همه داشتن برا خودشون برنامه سفرمیریختن وهرروز عوض میکردن یه روز مونده به قطعی تلفن ما خبرم کردند که تو قرعه کشی اسمت دراومده روزشنبه بیا وهزینه را پرداخت کن رفتم روز پنجشنبه با من تماس گرفتن صدای خوشحالی من که شنیده شد به همه گفتم من برا سفر اسمم دراومده حالا منتظر مسج دوستام بودن که اونا هم هستن یا نه .دوروزی گذشت اما نیومد این مسجها وبعد گفتن ما نیستیم شاید تو ذخیره ها شنبه رفتم دانشگاه وپول رو پرداخت کردم .چهارم روز سفر بود تا چهاردهم شهریور مناسب بود هم ازنظر جسمی هم روحی قبلش هم رفته بودم دکتر وبادارو به خودم رسیده بودم.روزسفرم رسید شرجی شرجی داغ داغ.دم کرده وعرق الود رفتیم خواهرم اینا منو با ماشینشون رسوندن تا اخرین لحظه فکردوستام بودم که شاید تو ذخیره ها باشن واخرش گفته بودن که ما که الان 42 نفریم دومین قرعه کشی اسم ما بود گفتن که بعلت نبود وسیله مجبورشدن کم کنن ازبچه ها .وبه بچه ها گفتم پس بگو امام رضا چقدر مارو دوست داشته که تو دومین قرعه کشی هم اسم ما دراومده گفتن اره والله معلوم نیست ما اینهمه گناه چی کردیم که اسممون دراومده بود .یه صندلی خالی دستم اومد کنار یه خانم فکرکردم ازمسئولین دانشگاه چادری وبسیار محجبه.سن بالا ......

42 نفربودیم با حاج اقا گلستانی .اخرسفر فهمیدیم خیلی باحاله این حاجی .یه سفر زیارتی مث همیشه اولش سختگیری مو بیرون اومدن وچادر خوب زدن واین حرفها بعد دوسه روز خیر عادی شد.وطبیعی بود این کارا مسولین فهمیده بودن که به چادر زدن وظاهر نیست اخه خیلیها که به اصطلاح ازاول چادری بودن مراعات بعضی چیزا رو نمیکردن.چادرمیزدم اما درحدی که لازم بود موهام بیرون بود هم دوستام هم خودم اما لااقلش نه دروغی میگفتیم نه غیبتی پانی رو که میشناسید انگار فلفل بود من این دختر رونمیشناختم ادرس وبم رو که روی تخته سیاه نوشته بودم اونم دید وبعد میومد وباهم اشناترشدیم از یه سکشن درسی دیگه بود اما حالا با من جور شده انگار اسپندروی اتیش بود این دختر انگارنه انگار یه جابند نمیشد .تا متلک وجواب کسی رو نمیداد اروم نمیشد چندبارهم طفلک تذکر خورد اما کو گوش شنوا........من که شناخته بودمش دخترپاکی بود .

گرچه ما تو ایران به ظاهر خیلی اهمیت میدیم.اما من تو سفر بیشتر شناختمش که چقدراین دخترماه بود مث همیشه.دوستاش باهاش بودن بااونا بسیار راحتتر ازمن بود طبیعی بود شانسش این بود که با دوستاش اسمش دراومده اما من انگار خدا میخواست تنها باشم تا ببینه رفتار منو با دیگرون ودیگرون با من.صندلی خالی که گفتم کنارهمون خانم بود.باورمیکنید تا اخرسفر این زن چطور به من چسبیده بود وچقدر اعصاب منو با رفتارهای بد خرد کرده بود ولی عجیب من تحمل کردم کنارش که نشستم اون تو هم بود وخودش رو گرفته بود.حرفی نزدم باهاش عرفان من که زنگ زد ساعت هشت وده دقیقه بود سلام واحوالپرسی وگفت کی کنارته گفتم یه خانمی.گفت با هم حرف زدین بهش گفتم خودش گرفته هنوز.

 گفت باشه کمی حرف زدیم وبرام ارزوی سفرخوشی کرد وازاینجا بهش میگم مرسی چون واقعا خوش بود.صندلیهای کنارمن گفتن که ما امنه وشیما هستیم بعنوان دوست مارو بپذیر ومن هم اشنایی دادم وقسمت این بود که تا اخرسفر و تو یه سوییت همه باهم باشیم صندلی جلوی من نیزهمینتور .

همینتور که ازاهواز خارج میشدیم کم کم جو بهترشد واتمسفر هوا کمتر وکمتر اشتباه نکردم؟؟؟؟؟؟؟؟

همان خانم چادری کنارم وقتی دید من شروع به حرف زدن کردم با دیگرون چهره اش روبازترکرد وشروع به حرف زدن کرد با من وبقیه .بهش گفتم من فکرمیکردم شما یکی ازاین مسئولین سفرما باشید گفت نه من دانشجوام تازه ترم یک هستم مهر امسال.تعجب کردم چهره اش بسیار بزرگ وزنونه نشون میدادطوری که درنگاه اول چندتا بچه رو همراهش تصورمیکردی که داشته باشه هنوز راحت نبودم باهاش یادفالی افتادم که خونده بودم تو یکی ازمجلات گفته بود تو سفرهمراهی خواهید داشت  که باعث عصبانیت شما خواهد شد اما درس بزرگی را خواهید اموخت.احساس کردم که این دختر یا زن تا اخرسفر همراه من باشه وعجیب بعدا به من پیله کرد که شاید باورتون نشه صادقانه بگم دراوج بیماری من پیله ای میکرد با سوالاش که دوست داشتم خفه اش کنم ...........

عادتی دارم دردوستی که میذارم اول دیگران بیان به طرف من تا راحت باشن ومن گذاشتم اون بیاد راحت باشه دوست نداشتم تو ذوقش بزنم.مثل فرفره بود تو کاراش وقتی ازاتوبوس میومدیم پایین بگو مهلت بده؟بهش نمیرسیدی تا چشمت رو برمیگردوندی میدیدیش اومده تیز میرفت وتیز برمیگشت همیشه میخواست اول همه برسه به رستوران،دستشویی،نمازخونه وهمه جا ..........

وقتی بهش میگفتم خانم حسینی من پایین ایستادم که ازبچه ها جدا نشیم میگفت باشه.اما بعد میدیدیش میرفت بیرون وانگار نه انگار توجهی به صحبتهای کسی میکرد.اصلا به اطراف هم نگاه نمیکرد وازهمان اول فهمیدم که با این خانم چطور باید رفتار کرد باهاش فهمیدم ادمیه که به مصلحت ونفع شخصی خودش بیشتر توجه میکنه با اینکه رستوران رزرو بوذ برای ما وهمه تا اخرین نفر غذاشون رو نمیخوردن مسئولین حرکت نمیکردن اما من متوجه شدم که خانم حسینی هنوز هم فکر اینکه کسی حقش رو برده توذهنش مونده بعدها فهمیدم که تربیت خانوادگی وپدری اون باعث شده که نزدیک به چهل سال با این افکار بزرگ بشه.طوری که به ماگفت که پدرش اجازه نمیداد تو جمع خونه هم روسریش رو بکنه وهمه صحبتاش با داد وبیداد ومظلوم نمایی بود که من متاسفانه یا خوشبختانه اصلا قبول نداشتم کسی برای رسیدن به توجه دیگران وچیزی که میخواد اینتوری رفتار کنه واین کارش باعث شده بود من کمی خودم رو ازکنارش بکشم چون همین کاررا با من کرد وپشت سرم حرفهایی زد غیبت نیست این حرفها چون دراخر سفر خودش فهمید که اشتباه کرده وبعد همان روز هم که اون حرفها روزد اومد طرفم منم گذاشتم راحت باشه .وازش گذشتم ولی فهمیدم بیشتر که لازمه باهاش جدیتر برخورد کنم احساس کردم بهتریاد میگیره که گرفت.خود بچه های دیگه هم متوجه شده بودن .من ازبچه ها بذل وبخشش وگذشتن ومهربانی را یاد گرفتم خیلی خوب متوجه شدم که همه بیشتر ازاونی که من انجام میدن انها هم انجام میدن برای دیگران وبهترازمن خیلی خوب بودن خیلی .خصوصا که درسوییت هتل با هم زندگی چندروزه ای را اغازکردیم ودیدم که چه قصه ها وخاطراتی دارن .

امنه عاشق کسی بود که خواهرش هم عاشق اونه وداشت گریه میکرد وزاری که باید بره کنار بدون اینکه بدونه ایا اون پسر هم بهش بی علاقه است یا خیر .ویا به خواهرش؟

بهش گفتم وقتی خودت نمیدونی که به کدام یک ازشما ها علاقه داره چطوری میخوای خودت را بکشی کنار؟میگه حتی اگه به من علاقه داشته باشه من نمیتونم این کارروبکنم.امنه میگفت یک روز دعا کرده بودوازخدا خواسته بود  که ازکنارش رد بشه وبا کمال تعجب میبینه این پسر ازکنارش رد میشه میگه اینقدر خوشحال وهیجان زده شده بودم که تا خونه رو دویدم وقلبم داشت ازجا کنده میشد وازسینه ام انگار بیرون.این پسر کنار دانشکده ماست فنی مهندسیها کنار حقوقیها هست خیلی خوشکل وخوش تیپن .میخوام ببینم چه شکلیه؟.......

امنه میگفت ترم بالاییه خواهر امنه دبیرستانی و خود امنه ترم چهار حسابداری متولد 66 وهنوز بلاتکلیف که چطور علاقه خودش را بروز بده خصوصا که پدر ومادرش مخالف سرسخت ازدواج اون هستن .امنه دعا میکرد که زودتر ازدواج کنه من میگم اشتباه نظر شما چیه؟اینکه ادم برای اینکه از این ناامنی عشق وعلاقه فرارکنه راه درستیه یا نه؟شیما عاشق پسرخاله اش احسان بود احسان دانشجوی یکی ازشهرستانهاست معماری میخونه پسربسیار جذاب وخوش قیافه اییه عکسش رو دیدم اما هنوز پدر ومادرها انچنان با هم دراین مور موافق نیستن خصوصا اینکه تو سفر میدیدم که پسرعمو ی شیما بابک هم هی خودش رو با مسج فرستادن عزیز میکرد.احسان وقتی فهمید که شیما موبایل همراه خودش اورده اونم مال برادرش پدرام دیگه اروم وقرار نداشت طفلک بعد چند شب فهمیده بود که شیما موبایل داره هیچکی بهش نگفته بود بابک میدونست ولی خوب احسان کجا وبابک کجا؟وقتی هم فهمید شروع کرد به مسج فرستادن وشیما برای ما میخوند که احسان چی نوشته طفلکی احسان نمیدونست اینجا باعث سرگرمی چند نفرشده بودمسج میفرستاد ومیگفت شیما اینها رو خودم ننوشتم برام میفرستن ده نگو مسجهای عاشقانه ومحبت امیز که فوروارد میکردن برای شیما میفرستاد شیما خوش بود که احسان هست و به یادشه .شیما هم متولد 67 و احسان 66 .تهمینه مثل اسمش اهل شاهنامه وخیال وافسانه یک روز شاد شاد بود ویه روز غمگین غمگین.یه روز شیدا یه روز افسرده رشته ادبیات میخوند.خانواده ای رسمی واهل مقررات اخرش یه دعوا هم با حاج اقای ما تو هتل انجام داد وتهدید شد به مشروط شدن واین حرفها.یکی ازاین مسئولین این تهدید رو کرد تهمینه اخرش مجبور شد بره عذرخواهی بکنه و یه پیامی ازیه نفر دیگه هم برسونه به شیما خوشبخت یک دانشجوی مسئول سفر ما که بسیار هم جدی وکینه ای بود..تهمینه این کاررو کرد تا خودش را ببخشاید یاد گرفتم بهتره طوری برخورد کنم وبا عقل ودرایت که مجبور نشم اخرش خودم رو برم کوچیک کنم گفتم چیزها یاد گرفتم تجربه بود برام رفتاردیگران تهمینه کمی زورگفت چون حاج اقا طفلک خیلی مراعات کرد وحتی بدل نگرفت.کفایت یکی ازدخترای ساکت سوییت مابود نه ازنامزدی اسم میبرد نه از دوست پسری البته گفتن ازاونی بترس که سربه تو دارد نه اونی که های وهوی دارد.من فقط گوش میکردم وابراز نظری هم میکردم .خواهر تلفن زد ومادر تلفن میزد وبرادر وخواهر زاده ام وخواهرم که با بچه ها وشوهرش درهمین مشهد کنارم اومده بودن برای زیارت و من نتونستم اونها رو ببینم همه تماس گرفتن وحرف زدن ونگرانم بودن یادم بودن همه .دوستای خوبم نرگس وزهره که اسمشون رو نوشتن اما قسمت نشد تا بیان اما من فقط یه تلفن دیگه هم میخواستم ازیه نفرعزیز.زده نشد وگذشتم دیگه فکرش رو نکردم وگفتم تا خودادم نخواد هیچی زورکی نیست روز حرکتم این تلفن به من زده شد ساعت هشت وده دقیقه صبح که دراتوبوس نشسته بودم وتا اخرین روز سفرم دیگر تماسی نبود.فقط یه شب احساس تنهایی شدیدی کردم با اینکه اون روز به من خیلی خوش گذشته بود وخیلی خندیده بودم اما تنها شدم .توهال بچه ها بیدار موندن ومن روی بالشم اشک ریختم بعد خوابیدم خوابی ارام وسبک.وبعد تمام روزها وشبهای خودم را گذروندم با بچه ها وبا امام رضا وبا خدای خودم.با جدیبت وبا شوخیهام با اخم وبا خنده وبا استقلال و با رهبری خودم.اول سفر فکر میکردم چطور میتونم به خودم همه رو نزدیک کنم وایا دوستی جدیدی بین ما خواهد شد؟اما دراخر تونستم چون سعی کردم خودم باشم وبا اخلاق ورفتارخودم.فقط خانم حسینی بود که مث کنه به من چسبیده بود ونمیدونم شاید رفتارمن ودیگران  برای اون اینقدر جالب بود که باعث شد روز اخر به خودش بیادوعزت نفس واحترام خودش رو حفظ کنه ومن درس بزرگی را هم ازش یادگرفتم هم خودش هم دیگران اینکه به خودم بد نگذرونم واز حقم نگذرم.

چهار بار ضریح امام رضا رو گرفتم نمیدونم میفهمید چهاربار گرفتن تو شلوغی وفشار ازدحام زنان چه معنایی داره یا نه خوب بگذریم اینو بگم که اینقدر امام رضا منو راحت گذاشته بود برای دست زدن بهش که گذاشت بند پلاکم رو که تو گردنم بود ببرم وبندازم تو ضریحش ودستهای منو بگیره

وبذاره بوسش کنم خواستم اول برای خودم بخوام یادم اومد که اون میدونه خدای من واون دوست نداره اول برای خودم بخوام ودعا کنم پس اول برای همه خواستم وبعد خودم .شب نیمه شعبان بود که اول بار گرفتمش . باب المراد هم همینتور دوستام با حسرت نگام میکردن که چه راحت میگیرم .اما من یه طوری بودم شب دوم هم گرفتم .

بعد تا دو شب نتونستم پاهام درد میکرد ونمیتونستم راه برم تا حرم زخم شده بودن اگه عکس انگشتام رو
ببینید میگید که مگه با چاقو بریدی؟اما من ازقرمزیشون خوشم اومد خیلی قشنگ بود .جمعه رفتم دیدنش بازهم دردم رفت تا رسیدم بهش گرفتمش اما اروم وساکت بودم به امام رضا گفتم چیزی دیگه ازخودم نمیگم ونمیخوام دیگه هروقت
میرفتم مزاری جایی انگار نمیتونستم حرف بزنم وچیزی بگم میبوسیدمشون ومی اومدم بیرون .همیشه با خودم میگم ای کاش کسی برای من دعا کنه خدا نمیخواد من برای خودم دعا کنم باید یکی پیدا بشه برای من اینکارروبکنه برای من بخواد که اروم بشم .از کی بخوام ؟نمیدونم امام رضا اینقدر منو قابل میدونه که دعای منو وشفاعت منو پیش خدا بکنه یا نه؟چی بگم ؟شاید هیچی؟

والسلام..............

دوباره امدم............

 


 

|+|
نوشته شده توسط خیال من.رویای او در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 19:32