تبليغاتX
خیال من رویای او
خیال من رویای او
نشان از بی نشانها
من وسوسک شب ....
شب است صدایی می یاد ...
خیلی ریزونرمه نمیدونم صدای سوسکه یا نه ؟
مرغ عشقها رو دیدم خوابیدن دراغوش هم ...
گردنها کنارهم...........
گنجشکها فقط سحر خیزترند که ازغروب به بعد خوابیدند .
الان سوسکی رودیدم روی یک صابون راه میرفت ...
چه جالب !...
سوسکی که تو دستشویی بود الان بر روی صابونی گشت وگذار میکرد .
گفتم باخودم :چه میکنی سوسکه؟خودت رو پاک میکنی دستها و پاهایت رو...
آخه چهار دست وپا داری راه میری روی این صابون ...
دلت روچی ؟اونم میخوای پاک کنی؟دل داری سوسک خوب ؟...
گناهکاره یا نه ؟این دل؟....
نیست ؟....
خوش به حالت ...پس همون دستها وپاهایت رو خوب روی صابون بمال .
خوب می مالی میبینمت لیز هم نمی خوری .مطمئنی به خودت .
اما من ........
گناهکارم!
دلم هم نمیاد این گناه روپاک کنم .دلمه که گناهکاره میدونستی؟... دست وپاهام وچشمام گناهکار نیستن ...
گناهم ازدلمه ....
 میدونی سوسکه ؟میدونی گناه دل من چیه ؟بگم ؟...
اره ..میگم دلم عاشق شده عاشق یه خیال شده .گناهش هم همینه.
 چه گناه بزرگیه !
میدونستی برای این گناه چه قدر داره تقاص میده ...
تمام جسم وروح صاحبش ویران شده...
تونمی فهمی. می فهمی ؟چه طوری ؟...
مگه یادت رفته ؟...
اره یادم اومد همون که میخواستی خودت رو تو آب بندازی برت میگردوندم دوباره برمیگشتی توآب میخواستی خودت روبکشی حالا نمی خوای بکشی میخوای اونو ازدلت پاک کنی؟...پس می فهمی اون موقع دلت شکسته بود عاشق بودی دلت رو شکسته بودن پس میخواستی خود کشی کنی ؟چه خودخواهم من ...
حالا فهمیدم تو هم میفهمی اومدی روی این صابون که بوش رو بکشی تنفس کنی ...
به دلت برسونی.میخوای گناه دلت رو با این بو پاک کنی با این بو سبز ژله ای صابونه  .شفافه این صابون. 
آره والا نمیموندی اینهمه روی این صابون سبز...
اما من چی؟...
به کی بگم ؟...
این گناه رو چه کارکنم ؟...
پاکش کنم؟....یا چی؟...

 
|+|
نوشته شده توسط خیال من.رویای او در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:36
گدایی باحال وزنده ...
اهل پاکستانه این گدا .
ظهر ساعت دوازده که میخواستم برم کلاس دیدمش جایی نشسته بود که فکر میکرد همه بخشنده ان اخه این جا منطقه خوبیه وضعشون خوبه .چپ وراست رونگاه میکرد فکرمیکرد همه میدن .سوژه خوبی بود رفتم  جلو آروم آروم سلام کردم دستش رو دراز کرد گفتم:اهل کجایی ؟گفت :پاکستان گفتم اینهمه راه ؟تا اینجا ؟( اخه جنوبیم ما.خوزستان اهواز )گفت :اینجا خوبه .تو دلم گفتم جرات داری تو شرجی بشین .گفتم :چرا اومدی ؟گفت فقر بیکاری زلزله ،هیچی ندارم گفتم بچه داری؟گفت اره تو یه خونه ان گفتم :حالا چطوری میای ؟گفت با ماشین ماروپخش میکنن برا گدایی شب میان دوباره جمع میکنن موبایلم رو روبروش گرفتم گفت: نه عکس نگیر. گفتم نمیگیرم میخوام شماره بگیرم .خودم عکس روگرفته بودم همون موقع که دستش روبلند کردوخندید وگفت نگیر .اما گرفتم بهش صد تومن دادم گفت نه پانصدی گفتم نه دیگه این کافیه ۰۰۰وضع دانشجویی با اتوبوس هم میخواستم برم ها۰۰۰)خندید وچیزی نگفت یاد گداهای خودمون افتادم هرچی بدی بازهم اخم دارن اما این نه غریب وتنها ست پس هرچی ازطرف ادممهای خدا براش بیاد رومیگیره ومی خنده .

|+|
نوشته شده توسط خیال من.رویای او در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:25