من وسوسک شب ....
شب است صدایی می یاد ...
خیلی ریزونرمه نمیدونم صدای سوسکه یا نه ؟
مرغ عشقها رو دیدم خوابیدن دراغوش هم ...
گردنها کنارهم...........
گنجشکها فقط سحر خیزترند که ازغروب به بعد خوابیدند .
الان سوسکی رودیدم روی یک صابون راه میرفت ...
چه جالب !...
سوسکی که تو دستشویی بود الان بر روی صابونی گشت وگذار میکرد .
گفتم باخودم :چه میکنی سوسکه؟خودت رو پاک میکنی دستها و پاهایت رو...
آخه چهار دست وپا داری راه میری روی این صابون ...
دلت روچی ؟اونم میخوای پاک کنی؟دل داری سوسک خوب ؟...
گناهکاره یا نه ؟این دل؟....
نیست ؟....
خوش به حالت ...پس همون دستها وپاهایت رو خوب روی صابون بمال .
خوب می مالی میبینمت لیز هم نمی خوری .مطمئنی به خودت .
اما من ........
گناهکارم!
دلم هم نمیاد این گناه روپاک کنم .دلمه که گناهکاره میدونستی؟... دست وپاهام وچشمام گناهکار نیستن ...
گناهم ازدلمه ....
میدونی سوسکه ؟میدونی گناه دل من چیه ؟بگم ؟...
اره ..میگم دلم عاشق شده عاشق یه خیال شده .گناهش هم همینه.
چه گناه بزرگیه !
میدونستی برای این گناه چه قدر داره تقاص میده ...
تمام جسم وروح صاحبش ویران شده...
تونمی فهمی. می فهمی ؟چه طوری ؟...
مگه یادت رفته ؟...
اره یادم اومد همون که میخواستی خودت رو تو آب بندازی برت میگردوندم دوباره برمیگشتی توآب میخواستی خودت روبکشی حالا نمی خوای بکشی میخوای اونو ازدلت پاک کنی؟...پس می فهمی اون موقع دلت شکسته بود عاشق بودی دلت رو شکسته بودن پس میخواستی خود کشی کنی ؟چه خودخواهم من ...
حالا فهمیدم تو هم میفهمی اومدی روی این صابون که بوش رو بکشی تنفس کنی ...
به دلت برسونی.میخوای گناه دلت رو با این بو پاک کنی با این بو سبز ژله ای صابونه .شفافه این صابون.
آره والا نمیموندی اینهمه روی این صابون سبز...
اما من چی؟...
به کی بگم ؟...
این گناه رو چه کارکنم ؟...
پاکش کنم؟....یا چی؟...
ofCopyofelfes%20noir.jpg)
|+|
نوشته شده توسط خیال من.رویای او در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:36



