البته خودبرادرهای دانشگاه اسمشون رو کنارخواهراشون نوشتن.
البته خودبرادرهای دانشگاه اسمشون رو کنارخواهراشون نوشتن.
-
يه فقير/ براي اینکه به مالی برسه.متحول بشه البته به شرط اینکه داماده خیلی به پشت سرش نگاه کنه(پشت سرش مادرزن وخواهرزن وبرادرزن وپدرزن میباشد)
-
دوتا ثروتمند/ برای اینکه سرمایه بیشتربشه.کلاس بالا بمونه قراردادها با برگ برنده دردست
-
دوتا معتاد/ مواد بهتربرسه .گرمی منقل بیشتربشه دودش خوشبوتر و برای هم شبی باشه
-
دوتا قاچاقچی/خبرها زودتربرسه.محموله ها کنترل شده.وپدرخواندگی بهتر به ارث برسه
-
دو تا دزد؟جای هم رو بهتربدونن.یکی گیرافتادمیدونه چکارکنه.
-
-
ودوتا دانشجو / شهریه هم رو بپردازند /سرکلاس با هم باشن انتظاماتی گیرنده .گل بگن وبخندن.


در نهان به آنانی دل می بندیم
که دوستمان ندارندودرآشکارا...
ازآنانی که دوستمان دارند
غافلیم.
شاید این است دلیل تنهایی ما.

میگن تو سفر میشه ادمها را شناخت وبهتر باید بگم که خودت را بیشتر خواهی شناخت.ومن به این شناختها بیشتر رسیدم که سفر باطن وظاهر همه رو نشون میده.ازماه فروردین 86 بود که احساس عجیبی داشتم که امسال یه سفر زیارتی میرم مشهد هیچ وقت تو عمرم همچین احساسی نداشتم ده سال پیش رفته بودم والان بعد اینهمه مدت یادش افتادم میگن تا نطلبه ادم نمیره دیدن امام رضا ومن طلبیده شده بودم ازهمان اول سال وسطای امتحانها بود که برگه اطلاعیه رو بروی دانشکده خودمون دیدم .به دوستام که همیشه بامن بودن گفتم بریم اسم بنویسیم خیلی دوست دارم برم حالا که دیدم میرن بهترین فرصته با هم باشیم گفتن معلوم نیست ما بریم گفتم باشه حالا بریم بنویسیم تا بعد خدابزرگه ورفتیم دفتر فرهنگ.اونجا اسم نوشتیم تا مارو دید گفت خانمها یادتون باشه اگه ارایش وپوشش نامناسبی داشتین حتی اگه اسمتون دربیاد نمیشه برید سفر. گفتم فکرنکنم وضع ما خیلی زننده باشه هم ارایش هم پوشش خوب میپوشیم وخوب به خودمون میرسیم اما محترمانه وبا شخصیت ساکت شد وچیزی نگفت گفتم خود امام رضا وقتی بطلبه کارنداره وضع ورفتار ما چه جوریه.گفت بیستم تیرماه قرعه کشیه .اه ازنهاد برامد دوستام گفتن پس درنمیایم گفتم حالا بریم ................
اومدیم بیرون هوای گرم وگردوخاکی بود به هیچکی نگفتم اسمم رو نوشتم برای سفر مشهد میخواستم اول اسمم دربیاد بعد .امتحانها تمام شد سفر خونواده خواهرم لغو شد ومادرم تو شک وتردید سفرش بود هنوز کسی نمیدونست میره یا نمیره من اروم بودم وقتی همه داشتن برا خودشون برنامه سفرمیریختن وهرروز عوض میکردن یه روز مونده به قطعی تلفن ما خبرم کردند که تو قرعه کشی اسمت دراومده روزشنبه بیا وهزینه را پرداخت کن رفتم روز پنجشنبه با من تماس گرفتن صدای خوشحالی من که شنیده شد به همه گفتم من برا سفر اسمم دراومده حالا منتظر مسج دوستام بودن که اونا هم هستن یا نه .دوروزی گذشت اما نیومد این مسجها وبعد گفتن ما نیستیم شاید تو ذخیره ها شنبه رفتم دانشگاه وپول رو پرداخت کردم .چهارم روز سفر بود تا چهاردهم شهریور مناسب بود هم ازنظر جسمی هم روحی قبلش هم رفته بودم دکتر وبادارو به خودم رسیده بودم.روزسفرم رسید شرجی شرجی داغ داغ.دم کرده وعرق الود رفتیم خواهرم اینا منو با ماشینشون رسوندن تا اخرین لحظه فکردوستام بودم که شاید تو ذخیره ها باشن واخرش گفته بودن که ما که الان 42 نفریم دومین قرعه کشی اسم ما بود گفتن که بعلت نبود وسیله مجبورشدن کم کنن ازبچه ها .وبه بچه ها گفتم پس بگو امام رضا چقدر مارو دوست داشته که تو دومین قرعه کشی هم اسم ما دراومده گفتن اره والله معلوم نیست ما اینهمه گناه چی کردیم که اسممون دراومده بود .یه صندلی خالی دستم اومد کنار یه خانم فکرکردم ازمسئولین دانشگاه چادری وبسیار محجبه.سن بالا ......
42 نفربودیم با حاج اقا گلستانی .اخرسفر فهمیدیم خیلی باحاله این حاجی .یه سفر زیارتی مث همیشه اولش سختگیری مو بیرون اومدن وچادر خوب زدن واین حرفها بعد دوسه روز خیر عادی شد.وطبیعی بود این کارا مسولین فهمیده بودن که به چادر زدن وظاهر نیست اخه خیلیها که به اصطلاح ازاول چادری بودن مراعات بعضی چیزا رو نمیکردن.چادرمیزدم اما درحدی که لازم بود موهام بیرون بود هم دوستام هم خودم اما لااقلش نه دروغی میگفتیم نه غیبتی پانی ![]()
رو که میشناسید انگار فلفل بود من این دختر رونمیشناختم ادرس وبم رو که روی تخته سیاه نوشته بودم اونم دید وبعد میومد وباهم اشناترشدیم از یه سکشن درسی دیگه بود اما حالا با من جور شده انگار اسپندروی اتیش بود این دختر انگارنه انگار یه جابند نمیشد .تا متلک وجواب کسی رو نمیداد اروم نمیشد چندبارهم طفلک تذکر خورد اما کو گوش شنوا........من که شناخته بودمش دخترپاکی بود .
گرچه ما تو ایران به ظاهر خیلی اهمیت میدیم.اما من تو سفر بیشتر شناختمش که چقدراین دخترماه بود مث همیشه.دوستاش باهاش بودن بااونا بسیار راحتتر ازمن بود طبیعی بود شانسش این بود که با دوستاش اسمش دراومده اما من انگار خدا میخواست تنها باشم تا ببینه رفتار منو با دیگرون ودیگرون با من.صندلی خالی که گفتم کنارهمون خانم بود.باورمیکنید تا اخرسفر این زن چطور به من چسبیده بود وچقدر اعصاب منو با رفتارهای بد خرد کرده بود ولی عجیب من تحمل کردم کنارش که نشستم اون تو هم بود وخودش رو گرفته بود.حرفی نزدم باهاش عرفان من که زنگ زد ساعت هشت وده دقیقه بود سلام واحوالپرسی وگفت کی کنارته گفتم یه خانمی.گفت با هم حرف زدین بهش گفتم خودش گرفته هنوز.
گفت باشه کمی حرف زدیم وبرام ارزوی سفرخوشی کرد وازاینجا بهش میگم مرسی چون واقعا خوش بود.صندلیهای کنارمن گفتن که ما امنه
وشیما
هستیم بعنوان دوست مارو بپذیر ومن هم اشنایی دادم وقسمت این بود که تا اخرسفر و تو یه سوییت همه باهم باشیم صندلی جلوی من نیزهمینتور .
همینتور که ازاهواز خارج میشدیم کم کم جو بهترشد واتمسفر هوا کمتر وکمتر اشتباه نکردم؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
همان خانم چادری کنارم وقتی دید من شروع به حرف زدن کردم با دیگرون چهره اش روبازترکرد وشروع به حرف زدن کرد با من وبقیه .بهش گفتم من فکرمیکردم شما یکی ازاین مسئولین سفرما باشید گفت نه من دانشجوام تازه ترم یک هستم مهر امسال.تعجب کردم چهره اش بسیار بزرگ وزنونه نشون میدادطوری که درنگاه اول چندتا بچه رو همراهش تصورمیکردی که داشته باشه هنوز راحت نبودم باهاش یادفالی افتادم که خونده بودم تو یکی ازمجلات گفته بود تو سفرهمراهی خواهید داشت که باعث عصبانیت شما خواهد شد اما درس بزرگی را خواهید اموخت.احساس کردم که این دختر یا زن تا اخرسفر همراه من باشه وعجیب بعدا به من پیله کرد که شاید باورتون نشه صادقانه بگم دراوج بیماری من پیله ای میکرد با سوالاش که دوست داشتم خفه اش کنم ...........
عادتی دارم دردوستی که میذارم اول دیگران بیان به طرف من تا راحت باشن ومن گذاشتم اون بیاد راحت باشه دوست نداشتم تو ذوقش بزنم.مثل فرفره بود تو کاراش وقتی ازاتوبوس میومدیم پایین بگو مهلت بده؟بهش نمیرسیدی تا چشمت رو برمیگردوندی میدیدیش اومده تیز میرفت وتیز برمیگشت همیشه میخواست اول همه برسه به رستوران،دستشویی،نمازخونه وهمه جا ..........
وقتی بهش میگفتم خانم حسینی من پایین ایستادم که ازبچه ها جدا نشیم میگفت باشه.اما بعد میدیدیش میرفت بیرون وانگار نه انگار توجهی به صحبتهای کسی میکرد.اصلا به اطراف هم نگاه نمیکرد وازهمان اول فهمیدم که با این خانم چطور باید رفتار کرد باهاش فهمیدم ادمیه که به مصلحت ونفع شخصی خودش بیشتر توجه میکنه با اینکه رستوران رزرو بوذ برای ما وهمه تا اخرین نفر غذاشون رو نمیخوردن مسئولین حرکت نمیکردن اما من متوجه شدم که خانم حسینی هنوز هم فکر اینکه کسی حقش رو برده توذهنش مونده بعدها فهمیدم که تربیت خانوادگی وپدری اون باعث شده که نزدیک به چهل سال با این افکار بزرگ بشه.طوری که به ماگفت که پدرش اجازه نمیداد تو جمع خونه هم روسریش رو بکنه وهمه صحبتاش با داد وبیداد ومظلوم نمایی بود که من متاسفانه یا خوشبختانه اصلا قبول نداشتم کسی برای رسیدن به توجه دیگران وچیزی که میخواد اینتوری رفتار کنه واین کارش باعث شده بود من کمی خودم رو ازکنارش بکشم چون همین کاررا با من کرد وپشت سرم حرفهایی زد غیبت نیست این حرفها چون دراخر سفر خودش فهمید که اشتباه کرده وبعد همان روز هم که اون حرفها روزد اومد طرفم منم گذاشتم راحت باشه .وازش گذشتم ولی فهمیدم بیشتر که لازمه باهاش جدیتر برخورد کنم احساس کردم بهتریاد میگیره که گرفت.خود بچه های دیگه هم متوجه شده بودن .من ازبچه ها بذل وبخشش وگذشتن ومهربانی را یاد گرفتم خیلی خوب متوجه شدم که همه بیشتر ازاونی که من انجام میدن انها هم انجام میدن برای دیگران وبهترازمن خیلی خوب بودن خیلی .خصوصا که درسوییت هتل با هم زندگی چندروزه ای را اغازکردیم ودیدم که چه قصه ها وخاطراتی دارن .
امنه عاشق کسی بود که خواهرش هم عاشق اونه وداشت گریه میکرد وزاری که باید بره کنار بدون اینکه بدونه ایا اون پسر هم بهش بی علاقه است یا خیر .ویا به خواهرش؟
بهش گفتم وقتی خودت نمیدونی که به کدام یک ازشما ها علاقه داره چطوری میخوای خودت را بکشی کنار؟میگه حتی اگه به من علاقه داشته باشه من نمیتونم این کارروبکنم.امنه میگفت یک روز دعا کرده بودوازخدا خواسته بود که ازکنارش رد بشه وبا کمال تعجب میبینه این پسر ازکنارش رد میشه میگه اینقدر خوشحال وهیجان زده شده بودم که تا خونه رو دویدم وقلبم داشت ازجا کنده میشد وازسینه ام انگار بیرون.این پسر کنار دانشکده ماست فنی مهندسیها کنار حقوقیها هست خیلی خوشکل وخوش تیپن .میخوام ببینم چه شکلیه؟![]()
![]()
.......
امنه میگفت
ترم بالاییه خواهر امنه دبیرستانی و خود امنه ترم چهار حسابداری متولد 66 وهنوز بلاتکلیف که چطور علاقه خودش را بروز بده خصوصا که پدر ومادرش مخالف سرسخت ازدواج اون هستن .امنه دعا میکرد که زودتر ازدواج کنه من میگم اشتباه نظر شما چیه؟اینکه ادم برای اینکه از این ناامنی عشق وعلاقه فرارکنه راه درستیه یا نه؟شیما
عاشق پسرخاله اش احسان بود احسان دانشجوی یکی ازشهرستانهاست معماری میخونه پسربسیار جذاب وخوش قیافه اییه عکسش رو دیدم اما هنوز پدر ومادرها انچنان با هم دراین مور موافق نیستن خصوصا اینکه تو سفر میدیدم که پسرعمو ی شیما بابک هم هی خودش رو با مسج فرستادن عزیز میکرد.احسان وقتی فهمید که شیما موبایل همراه خودش اورده اونم مال برادرش پدرام دیگه اروم وقرار نداشت طفلک بعد چند شب فهمیده بود که شیما موبایل داره هیچکی بهش نگفته بود بابک میدونست ولی خوب احسان کجا وبابک کجا؟وقتی هم فهمید شروع کرد به مسج فرستادن وشیما برای ما میخوند که احسان چی نوشته طفلکی احسان نمیدونست اینجا باعث سرگرمی چند نفرشده بودمسج میفرستاد ومیگفت شیما اینها رو خودم ننوشتم برام میفرستن ده نگو مسجهای عاشقانه ومحبت امیز که فوروارد میکردن برای شیما میفرستاد شیما خوش بود که احسان هست و به یادشه .شیما هم متولد 67 و احسان 66 .تهمینه
مثل اسمش اهل شاهنامه وخیال وافسانه یک روز شاد شاد بود ویه روز غمگین غمگین.یه روز شیدا یه روز افسرده رشته ادبیات میخوند.خانواده ای رسمی واهل مقررات اخرش یه دعوا هم با حاج اقای ما تو هتل انجام داد وتهدید شد به مشروط شدن واین حرفها.یکی ازاین مسئولین این تهدید رو کرد تهمینه اخرش مجبور شد بره عذرخواهی بکنه و یه پیامی ازیه نفر دیگه هم برسونه به شیما خوشبخت
یک دانشجوی مسئول سفر ما که بسیار هم جدی وکینه ای بود..تهمینه این کاررو کرد تا خودش را ببخشاید یاد گرفتم بهتره طوری برخورد کنم وبا عقل ودرایت که مجبور نشم اخرش خودم رو برم کوچیک کنم گفتم چیزها یاد گرفتم تجربه بود برام رفتاردیگران تهمینه کمی زورگفت چون حاج اقا طفلک خیلی مراعات کرد وحتی بدل نگرفت.کفایت
یکی ازدخترای ساکت سوییت مابود نه ازنامزدی اسم میبرد نه از دوست پسری البته گفتن ازاونی بترس که سربه تو دارد نه اونی که های وهوی دارد.من
فقط گوش میکردم وابراز نظری هم میکردم .خواهر تلفن زد ومادر تلفن میزد وبرادر وخواهر زاده ام وخواهرم که با بچه ها وشوهرش درهمین مشهد کنارم اومده بودن برای زیارت و من نتونستم اونها رو ببینم همه تماس گرفتن وحرف زدن ونگرانم بودن یادم بودن همه .دوستای خوبم نرگس وزهره که اسمشون رو نوشتن اما قسمت نشد تا بیان اما من فقط یه تلفن دیگه هم میخواستم ازیه نفرعزیز.زده نشد وگذشتم دیگه فکرش رو نکردم وگفتم تا خودادم نخواد هیچی زورکی نیست روز حرکتم این تلفن به من زده شد ساعت هشت وده دقیقه صبح که دراتوبوس نشسته بودم وتا اخرین روز سفرم دیگر تماسی نبود.فقط یه شب احساس تنهایی شدیدی کردم با اینکه اون روز به من خیلی خوش گذشته بود وخیلی خندیده بودم اما تنها شدم .توهال بچه ها بیدار موندن ومن روی بالشم اشک ریختم بعد خوابیدم خوابی ارام وسبک.وبعد تمام روزها وشبهای خودم را گذروندم با بچه ها وبا امام رضا وبا خدای خودم.با جدیبت وبا شوخیهام با اخم وبا خنده وبا استقلال و با رهبری خودم.اول سفر فکر میکردم چطور میتونم به خودم همه رو نزدیک کنم وایا دوستی جدیدی بین ما خواهد شد؟اما دراخر تونستم چون سعی کردم خودم باشم وبا اخلاق ورفتارخودم.فقط خانم حسینی بود که مث کنه به من چسبیده بود ونمیدونم شاید رفتارمن ودیگران برای اون اینقدر جالب بود که باعث شد روز اخر به خودش بیادوعزت نفس واحترام خودش رو حفظ کنه ومن درس بزرگی را هم ازش یادگرفتم هم خودش هم دیگران اینکه به خودم بد نگذرونم واز حقم نگذرم.
چهار بار ضریح امام رضا رو گرفتم نمیدونم میفهمید چهاربار گرفتن تو شلوغی وفشار ازدحام زنان چه معنایی داره یا نه خوب بگذریم اینو بگم که اینقدر امام رضا منو راحت گذاشته بود برای دست زدن بهش که گذاشت بند پلاکم رو که تو گردنم بود ببرم وبندازم تو ضریحش ودستهای منو بگیره
وبذاره بوسش کنم خواستم اول برای خودم بخوام یادم اومد که اون میدونه خدای من واون دوست نداره اول برای خودم بخوام ودعا کنم پس اول برای همه خواستم وبعد خودم .شب نیمه شعبان بود که اول بار گرفتمش . باب المراد هم همینتور دوستام با حسرت نگام میکردن که چه راحت میگیرم .اما من یه طوری بودم شب دوم هم گرفتم .
بعد تا دو شب نتونستم پاهام درد میکرد ونمیتونستم راه برم تا حرم زخم شده بودن اگه عکس انگشتام رو
ببینید میگید که مگه با چاقو بریدی؟اما من ازقرمزیشون خوشم اومد خیلی قشنگ بود .جمعه رفتم دیدنش بازهم دردم رفت تا رسیدم بهش گرفتمش اما اروم وساکت بودم به امام رضا گفتم چیزی دیگه ازخودم نمیگم ونمیخوام دیگه هروقت
میرفتم مزاری جایی انگار نمیتونستم حرف بزنم وچیزی بگم میبوسیدمشون ومی اومدم بیرون .همیشه با خودم میگم ای کاش کسی برای من دعا کنه خدا نمیخواد من برای خودم دعا کنم باید یکی پیدا بشه برای من اینکارروبکنه برای من بخواد که اروم بشم .از کی بخوام ؟نمیدونم امام رضا اینقدر منو قابل میدونه که دعای منو وشفاعت منو پیش خدا بکنه یا نه؟چی بگم ؟شاید هیچی؟
والسلام..............
دوباره امدم............

؟گفته بودم نظر ات را عوض کنه این دختر را کسی نمیشناسه همه به چشم دیگه میشناسن خوش سر وزبان و خوشکله مورد توجه مادرشه پس باید بدونی دختر بزرگتر وکوچکتر چه فکری دارن میخوام بیشتر کوچکتره بفهمه خواهرش کیه ؟چون این دختر با این اقا هم دوسته.خواهر کوچکتر رو میگم اون اول با این اقا اشنا شد حال تو فکر کن اگه این دخترک بازهم بیاد وسط قصه واین کوچکتر بفهمه که بازهم زرین دل میخواد مورد توجه واقع بشه چی میشه؟ صبر کن صبر خوبه عزراییل. میخوام ببینی بنده های من چرا اینطوری فکر میکنن وقدر نشناسن و ظاهربین هستن زرین دل نمیدونه خواهراش نسبت به محبت دیگران بهش حساسن وناراحت میشن زرین دل فکرمیکنه همه اینها عادی وطبیعی هستن زرین دل لجبازی میکنه ومیخنده وزود فراموش میکنه زرین دل مغروره اما برای چیزهای مهم ونه برای خواهران وخودخواهه اما نه برای ضرر دیگران هرکی میخواد اونو بشناسه باید صبرکنه وبا اون راه بره تا اونو بفهممه زرین دل بنده خوب منه اما زرین دل فکرمیکنه بنده بد خداست الان فکرمیکنه حتما بده که خواهراش اینطوری هستن وحتما بده که خواستگار داره اما چرا نمیشه این ازدواج واعصاب همه را خراب کرده این امتحان.هرخواستگار یه امتحان برای اونه که بدونه کی بهتره . اما من نمیذارم اون بره هرخواستگاری اومده من نذاشتم زرین دل بره تو دلش حس بدی میندازم وزرین دل میگه نه با این ازدواج نمیکنم زرین دل رو میخوام با کتابم اشنا کنم میخوام گریه هاش رو ببینم وامتحانش کنم دعاهاش را بازهم گوش کنم اون ازمن زیاد چیزی نمیخواد ومن ازقدیم هرچی تو دلش میگذشت را براش میفرستادم اصلا نمیگفت اصرار نمیکرد به چیزی شیطنتی داره عاشق میکنه همه رو به خودش و دل همه رو مشغول اما بعد فراموش میکنه دیدیش موقعی که اونها ازدواج میکنن میره ونگاه میکنه تا دل بسوزونه ؟خوب دیگه دختر ه غریزه اش اینطوره ادمها باید طبق غریزه اشون باشن طبیعی باشن وبافطرت پاکشون برن زندگی کنن زرین دل اینطوریه .نیت بدی نداره اذیت هم دوست نداره میدونه چه کارمیکنه .منم که عزراییلم گفتم باشه تویی خالق این ادمها پس خودت بعدا میدونی با این دختر وبنده های دیگه چطور برخورد کنی .میخوام برم ببینم چه کارمیکنه شماره رو گرفته فکرکنم ازخواهرش. پس حتما تماس میگیره.چهارشنبه بود ششم یه ماهی از چهارفصل سال خواهربزرگتر اومد وگفت زرین دل این هم شماره اون اقا باهاش تماس بگیر وخوابت رو تعریف کن باران باهاش تماس گرفته وخواباش رو هم تعریف کرده شنیدم عالی تعبیر میکنه ومشکلات را حل میکنه تو اون دوماه دو تاش درست دراومده.زرین دل هم گفتم باشه میگیرم پنجشنبه بود همون روز هفتم یه ماه .همونی که اول داستانم گفتم ظهربود ساعت دوازده زنگ که زد شماره زود گرفت.اقایی برداشت زرین دل گفت(بعضی ازجاهای داستان اززبان زرین دله اون برای شما میگه اون گذاشته من اززبونم این قصه را تعریف کنم وبعضی جاها هم خودش میگه میدونه که من میرم سراغ این ادمها وازاین طرف به اون طرف میچرخم سریع میام تا ببینم چی میشه اخر شب دخترزرین دل که با ستاره اش حرف میزنه منهم همه ماجرا رو میشنوم فالگوش نمی ایستم زرین دل به ستاره میگه این ستاره همه جا میفرسته این کلمات وحرفهارو وما همه میشنویم خوب بریم سر تماس یادتون باشه که من تو این روز بودم وشاهد اشنایی این دو نفر اونجاهایی که نیستم بعدا پیش میاد که بگم.)
زرین دل گفت :سلام منزل اقای م .........؟؟
اقا:بله بفرمایید خودم هستم .
زرین دل :من خواهر بارانم .که با شما یه مدتی هست که اشناست .اقا گفت:نمی شناسم
زرین دل وا موند کمی تردید کرد به خودش گفت چرا مگه باران خیلی وقته با اون اشنا نیست؟واقعا نمیشناسه ؟
ازاین حرف گذشت و گفت :اوکی من زرین دلم خوابی دیدم که فکروذهنم را پریشان کرده خیلی زیاد .ونگاهم راعوض کرده .
اقا گفت :خوب تعریف کنید.
زرین دل شروع کرد به تعبیر خوابش همون موقع میدیدم که بدن زرین دل شروع کرد به لرزیدن میدونستم این دختر وقتی خاطرات بد دوباره یاداوری میشن براش اینطوری دچارلرزش میشه .
اقا گفت:چندسالتونه؟
زرین دل:29 سال
اقا پرسید:کارمیکنید:؟
زرین دل گفت موقتی ارایشگرم (هنوز هم میلرزید ولی چیزی نگفت به اقا)بعضی وقتا کارمیکنم
اقا گفت:نگران نباشید خوابتون بد نیست.یه سوال؟
زرین دل گفت بپرسید اقا گفت :شما به مرد سن بالا چه نگاهی دارید وایا دوست دارید برای ازدواج مردی با سن بالاترازشما برای شما باشه؟
زرین دل خندید:باخودش گفت ازکجا متوجه شده؟جوابش رو داد گفت اره راستش من ازبچگی برای ازدواج نگاه دیگری داشتم مردی که با من اختلاف سنی بالاایی را داشته باشه برای زندگی ترجیح میدم به شرط اینکه عقلش هم با سنش بزرگ شده.
اقا گفت :متوجه شدم واین خواب به شما میگه که با یه مرد سن بالا ازدواج میکنید.زرین دل خوشحال شد اما خودش رو گرفت.گفت من نمیتونم زیاد با تلفن صحبت کنم راستش عادت به صحبت با تلفن ندارم وخیلی کم حرف میزنم .برای همین نمیتونم ادامه بدم و بقیه حرفها را بگم .الان هم دچار لرزش شدم وبدنم میلرزه .
ازبالا میدیدم اقا دوست نداشت دختر زرین دل قطع کنه احساس میکرد صدای این دختر برای گوشش اشناست .گفت پس چطور میخواین حرف بزنید ؟نامه بفرستید با پست .
زرین دل گفت :نه .نامه نه.
وقت ندارم ونه هزینه .چون بخوام بنویسم کیلویی میشه هر دو خندیدن زرین گفت ما توخونه اینترنت داریم من میتونم بیام تو نت وبراتون نامه بدم هم راحتتره هم سریعتر البته اگه ای میل داشته باشید وشما هم اون لاین .اقا گفت عالیه اینترنت خوبه .من ای دی خودم را به شما میدم .هردو نوشتند وتلفن قطع شد دیدم زرین دل تبسم کرده بود ومیخندید صدای مرد بسیار دلنشین وزیبا بود من که عزراییل بودم چقدر خوشم اومد گرچه خیلی از خوش صدا ها را برده بودم اون دنیا اما بازهم با شنیدن این صدا هم من هم زرین دل شاد واحساس خوبی داشتیم.
برگه ای که توش ای دی را نوشته بود رو برد. با باران خواهر کوچکترش ماههابود حرف نمیزد سر یه اختلاف کوچک واین قهر هنوز هم ادامه داشت بعدا مفصل میگم.
به کسی چیزی نگفت .ظهر ساعت یک وسی وپنج دقیقه دیدم زرین دل رفت تو این دنیای نت عجب دنیاییه!!!!من که همه کارام رو زودی هرروز وشب انجام میدم تا برسم به این دنیا به خدا گفتم سعی کن منو تو این ساعتها که زرین دل ازاین به بعد میخواد بره تو نت با این اقا حرف بزنه منو معاف کنی با تاخیر برم سراغ ادمها قربونت برم خدا فقط بذار ببینم چی میشه اگه هم موعد مرگ رسیده بود باشه یه کاریش میکنم خدا گفت هرکسی لحظه مرگش مشخصه بهتره بهانه نیاری خودت اول واخرش میفهمی .منم گفتم چشم میدونستم خدامهربونه خواست من بدونم هر کسی برای کارخودشه.هرچی هم خدا گفته حتما به صلاحه میخواست من اینهمه عاشق این دختر واقا نشم .اره زرین دل تو همین ساعت بود که کانکت کرد به قول خودش ورفت ای دی این اقا را نوشت تو یه پنجره وبراش نوشت :
سلام اقای م... من زرین دل هستم صبح از.... با شما تماس گرفتم از شما ميخوام که مطلبي يا موضوعي بين يکي از دختراتون پيش اومد البته دختراي سراسر ايران که با شما صحبت ميکنن خواب من را تعريف نکنيد و حتي براي خواهرم حتي با اسم مستعار.
01:40:34 ب.ظ):
براي شما تو يه نامه توضيحات کامل رو ميفرستم متاسفانه صبح نمي تونستم ادامه بدم و حتي الان دارم فکر ميکنم که چه قدر ناجور و بد با شما صحبت ميکردم
زرین دل فهمیده بود که اقای م خوابهایی که براش تعریف میشد را بصورت یه کتاب مینوشت تا بعدا چاپ کنه .کار بسیار خوبی بود که انجام میداد من میدونستم خدا این موهبت را بهش داده بود تا برای مردم تعبیر خواب کنه اگه بدونید خودش چه خوابایی میبینه عین واقعیت .وبه تمام معنا تعبیر شدنی زرین دل فکرکرده بود ممکنه تو مجله ای که اقا هم مطلب مینوشت هم خوابش نوشته بشه واینطوری بود که این مسج را نوشت
عصر روبه غروب که رفت تو نت دیدکه اقا براش یه پیام گذاشته بود خیلی خوشحال شدکه اقا به حرفش احترام گذاشته بود.اقا نوشته بود :
03:04:31م
من چنان راز دارم که راز خودم را هم رابه خودم نمي گويم
و شما اصلا ناجور حرف نزديد
با آدرس نامه فرستادم ولي برگشت خورد. من تا ساعت سه و نيم هستم بعد دنبال دخترم مي روم. وقتي او را آوردم، او تا سه ساعت به من آويزان مي شود. و اگر خوابش ببرد، من مي توانم با آسودگي چاي بخورم
زرین دل احساس کرد قلبش تکون خورده اما برای کی؟.......

نادینم.
اهل اهوازم.
روزگاری دارم خوب وبد، زیبا وزشت، تلخ وشیرین، خردکی سن دارم، کمکمکی زیبایی، قابل تحملم ،اندکی برای خوبرویان وخوبان ،خوبی دارم وبدی، مهری دارم وبی مهری، قصه ای دارم ازخودم برای شما، برای من، برای ما، برای دیگران، وبرای همه، کمی خوب کمی واقعی کمی بیشترازواقعی خیالی ورویایی وهمی وخوابی مینویسمش برای شما کمی مرا تحمل کنید چون میخواهم یاد بگیرم بنویسم پس مرا ناامید ازنظرات نگذارید تنهام دوستانم رفتن وفقط شما را که مهرتان را دارم را میشناسم !
قصه من اززبان عزرائیل فرشته مرگ خداست!
عزرائیل میگه :
میدونید:
من عزراییل یکی ازفرشته های خدا هستم تو اسمانها هستم ؟همه از من میترسند نه همه !ادمهای خوب خدا هنوز هستن که نمی ترسن به راحتی جون میگیرم اما همه فکر میکنن که نه بد میگیرم اخه تصادف رودیدین ؟اسوختن رو دیدن و غرق شدن و خیلی از مرگها همه فکر میکنن من اینجوریم اما شما ادمها این جورمرگها را باعث میشید مگه نه ؟بگذریم شکایتم ازشما زیاده اما الان وقت ندارم بعدا میام به شما میرسم من همه جا را میبینم چون گوش به امرخدا هستم براتون قصه دو نفر را میگم که هرروز انها را میبینم و میخوام ببینم کی جون انها را میتونم بگیرم.
تعریف میکنم :
روزی که این دونفر را دیدم پنجشنبه بود. یک روز با عددی مقدس .عدد هفت .ظهر بود .سرگرم دید وبازدید بنده های خوب وبد خدا بودم. تازه کار یکی را تمام کرده بودم .گذاشته بودم صدای قران مسجد توفضا پخش بشه ظهرگرمی هم بود .صدای کولرهای ادمهای این سرزمین قطع نمیشد.یکی ازاین دونفری که میخوام براتون ازش بگم دخترکی بود. زرین دل نامش رامیگذارم .
قرار بود جون این دختر را قبلا بگیرم اما نشد خدا گفت:نه هنوز مونده نمیخوام این خوب من به این زودی ازدنیا بره میخوام یه چیز را به یه نفر یاد بده و نظر یکی را نسبت به خودش عوض کنه و یکی را عاشق خود بکنه خودش هم عاشق اون بشه هنوزمونده تا این خوب من بره ازاین دنیا خوبها رانمی بینی دارن کم میشن ؟این دختر میخواد یکی را زنده کنه به شرطی که طرف قدرش روبدونه گفتم باشه و ازان روز تاا الان من کاری به اون ندارم اون چند مورد که کارش داشتم براتون بعدا میگم نفردوم اقا بود جون این اقا رامیخوام بعدا بگیرم خیلی منتظرم قراره تو همین سال بگیرم خدا به من گفته بود مهلتش بدیم منم گفتم اوکی .حال این اقا این روزا خوب نبود کمی تا بیشتر ازکمی افسردگی داشت واززندگی ناراضی نه از زندگی که خدا بهش داده بلکه از زندگی که اطرافیانش نمی فهمن .زن داشت یک بچه هم داشت خونه اش شلوغ بود خواهرزن هم بود مادرزن هم بود عمه زن هم .وخیلی ازکسانی که به این اقا سرمیزدن اخه مشاور بود وروانکاوی میکرد میرسیم به دخترک .
دخترک حالش خوب نبود خوابی دیده بود و پریشان ازاین خواب و اوهام. بهش گفتن این اقا میتونه ناراختی تو را برطرف بکنه ازخیلی وقت پیش سعی میکرد شماره اش را بدست بیاره اما نمی تونست دست خواهرش بود و اون با خواهرش صحبتی ندا شت و قهری بود خواهر سومی که ازدخترک بزرگتر بود به اون گفته بود به این اقا بزن تا مشکلت حل بشه اما دخترک مغرور بود و راضی نبود شماره را بگیره .خواهر بزرگتر تشویقش کرد به گرفتن تماس با این اقا. شاید اگر این دخترمیدونست چه غمی دارد این گرفتن .هرگز دست نمیزد به این کار. همیشه ازخوابهاش میگذشت اما این خواب را انگار نمیگذشت میدیدم خدا میخواست این کار بشه وقتی میپرسیدم ازخدامیگفت من که گفته بودم موقعش داره میاد مگه نگفتم میخواد یکی را زنده کنه .............

ادامه فردایی دیگر...
امشب،
همة دريچهها
به سوي ماه باز خواهند شد.
امشب،
آسمان نگاه همة نرگسها،
پر از ستاره خواهد شد
و من
سر بر زانوي تنهايي خود خواهم نهاد
آن گاه
غزلي خواهم سرود و آن را
به نسيم خواهم سپرد
امشب،
آسمان دلم باراني ست
و دستهايم
به سوي آسمان گشوده خواهند شد
تا كبوتري باشند و آرزوهايم را
به بارگاه حضرت دوست ببرند
امشب، همة هستی را دوست دارم

ofCopyofelfes%20noir.jpg)




